تازه های سایت

24. شهريور 1395 - 12:51
به مادر قول داده بود بر می گردد..چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد لبخند تلخی زد و گفت :بچه م سرش می رفت ولی قولش نمی رفت .

به گزارش بویرخبر،شهید ایلیا سجادی در یک روز زیبای خداوند در سایه سار درختان زیبا و قد کشیده بلوط در روستای زیبایکریک درسال 1346درخانواده ای مذهبی از ثلاله سادات چشم به جهان گشود.

 

شهید از همان روزهای بچگی شور و اشتیاق خودش را به تعالیم دینی و مذهبی نشان داد و همیشه به شاگرد نمونه کلاس و مدرسه مشهور بود.

 

شهید ایلیا سجادی که در بحوبه انقلاب جوانی رشید و چالاک بود پا در رثای علم و علم نگاری گذاشت و به درس خواندن در دانشگاهها برای رسیدن به مقصود دلش پرداخت.

 

همرزمان شهید می گویند شهید همیشه بیقرار چیزی بودکه در چهرهش نمایان بود ،بااینکه همیشه درس خواند را جزء یکی از کارهای روزمره می دانست اما مبارزه با طاغوت و دشمن را یک وظیفه ذاتی و الهی برمی شمرد.

 

شهید دوست داشت تا برای روستا و محله اش آبروی باشد و برای دیارش یک دلاور.

 

شهید همانگونه که در جبهه دانشگاه به تحصیل می پرداخت دلش جایی دیگری بود و آن هم جبهه ایثار و جهاد بود و می گفت؛ که انسان در جبهه نبرد است که به درجه ممتازی می رسد و اینجاست که باید فهمید که شهدای ما چگونه ابوالفظل زیستن و علی اکبری شهید شدن را یاد گرفته اند.

 

شهید ایلیا سجادی که آخرین دروس دانشگاهی برای رسیدن به مقصود وجودی را طی می کرد به یکباره دلش هوای درس بزرگ مردانگی و ایثار را کرد و به جبهه های جنگ نبرد حق علیه باطل رهسپار شد.

 

این شهید بزرگوار درتاریخ 17/5/1364 در منطقه هور العظیم دانشگاه بزرگ رادمردان ایثار و شهادت شربت خوش شهادت را نوشید و درس مردانگی و ایثار را در دانشگاه عشق پاس کرد.

 

این شهید بزرگوار در وصیت نامه ای به پدر بزرگوارش نوشته است، سلام پدر عزیزم! سلام بر قامت استوارت ای مرد خدا، ای کسی که با عرق پیشانی خود، رزق و روزی حلال به ما دادی تا شایستگی شرکت در جهاد مقدس و شهادت در راه خدا را داشته باشم ونیز شما ای مادر عزیزم! من از اینکه بتوانم از شما بزرگواران سپاسگذاری کنم زبانم قاصر است.امیدوارم که خدا از شما تقدیر کند.انشاء الله.

سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرندو تا ابد به آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند تا مانند مادرشان گمنام و بی مزار بمانند مدیونیم

به مادر قول داده بود بر می گردد
چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد لبخند تلخی زد و گفت :بچه م سرش می رفت ولی قولش نمی رفت

من می خواهم در آینده شهید بشوم

معلم پرید وسط حرف ایلیا و گفت : ببین ایلیا جان موضوع انشا این بود که در آینده می خواهین چکاره بشین ، باید در مورد یه شغل یا کار توضیح می دادی !!! مثلا پدر خودت چه کاره است ؟
آقا اجازه … شهید

گفتند شهید گمنامه ، پلاک هم نداشت ، اصلا هیچ نشونه ای نداشت ؛ امیدوار بودم روی زیرپیرهنیش اسمش رو نوشته باشه

نوشته بود،اگر برای خداست ، بگذار گمنام بمانم

و همانگونه که شهید اهل قلم(آوینی) نگاشته است،مکه برای شما ، فکه برای من !

بالی نمی خواهم ، این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند

راستی؛کوچه هایمان را به نامشان کردیم که هرگاه آدرس منزلمان را می دهیم بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید است که با آرامش به خانه می رسیم  و اینجاست که هنوز مانده ایم که بدانیم از کجا آماده ایم و به کجا می رویم.

انتهای پیام/ر

 

نظرات کاربران

نظرخواهی

آیا از خدمات شهرداری یاسوج برای ایام عید رضایت دارد؟!